آوینا فرشته کوچک ما

آوینای عزیزم اولین باری که سینما رفتی برای دیدن فیلم شهر موشهای 2 بود.

پنج شنبه 20 شهریور 1393 بابا از روز قبل بلیط سینما را گرفته بود و اولین سینمایی که رفتی پردیس آزادی بود. سینما پر بود از بچه هایی که با پدر ومادرشون برای دیدن فیلم آمده بودند ، پدر ومادرهایی که به نظرم شوق و ذوقشون بیشتر از بچه ها بود شهر موشها یاد آور دوران خوش بجگیشون بود!

من خودم یادم هست شهر موشهای یک را با خاله سمی ( دختر عمومم) رفتیم دیدم یادش بخیر.

فیلم شروع  شد و شما هم توی بغل بابا داشتی تماشا می کردی و لذت می بردی تا اینکه رسید به جایی که اسمشو نبر را نشون داد و اونجا بود که ترسیدی (خدایی یه کم هم ترسناک بود و البته زشت) و به بابا می گفتی دیگه بریم و این جریان هر وقت اسمشو نبر را نشون می داد تکرار می شود.

بعد از سینما هم با اینکه قرار نبود رفتیم خونه مامانی وتو حسابی از این موضوع خوشحال شدی.



[موضوع : ]
[ جمعه 21 آذر 1393 ] [ 21:56 ] [ مامان آوینا ]

سلام دوستان عزیزم ما بعد از یک غبیت بسیار طولانی برگشتیم حتما تا حالا ما را فراموش کردید.

سعی می کنم از این به بعد تنبلی نکنم و خاطرات دخترکم را ثبت کنم تا براش به یادگار بمونه.محبت

آوینا عاشق خونه مامانی هست و هنوز تو ماشین هستیم داریم می ریم خونه میگه بریم خونه مامانی.

تقریبا یک سال پیش وقتی از خواب بیدار می شد  اگر خونه خودمون بودیم میامد پیش من و بهش شیرش را   می دادم می خورد ولی خونه مامانم  از اتاق میامد در دیدرس مامان و روی زمین می نشست و غر می زد تا مامانم بغلش کنه و بهش شیر بده حتی الان هم گاهی اوقات میره روی پای مامانم می خوابه وشیر می خوره!

حسابی خودش را لوس می کنه  و البته نازش خریدار داره و خدایی زمانی که خونه مامانم هستیم شیطنتهاش بیشتر می شه  ،  تا ازش غافل می شم می ره  توی حمام و شیر آب را باز می کنه و شروع می کنه به شستن دستهاش تا جایی که انگشتاش پیر  می شه ، حالا اینقدر باهاش صبحت کردم که آب را اینقدر باز نکن اسرافه اگه آب قطع بشه دیگه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم کمی بهتر شده.

امسال باباش براش دوچرخه خریده و چون خو نمون حیاط نداره آوردیمش خونه مامانم وقتی هم می خواد بره دوچرخه سواری حتما باید کسی همراهیش کنه و اون شخص کسی نیست جز بابام حتی اگه خواب هم باشه بیدار می کنه .

کوچکتر که بود داستانی داشتیم وقتی موقع خواب  می رسید همیشه دوست داشت بره پیش مامان وبابام بخوابه و حسابی اذیت می کرد چون آوینا خیلی بد می خوابه ، خیلی ول می خوره   ولی الان دیگه به مامان میگه من برم پیش پدر مادرم بخوابم.

محاله بفهمه مامان رفته حمام هر جوری هست خودش را می ندازه توی حمام و حسابی خوش می گذرونه مامان عادت داره وقتی میره حمام کیسه می کشه و این شامل حال آوینا هم می شه جالبه که خیلی هم خوشش میاد و استقبال می کنه بعد خم به مامان می گه بذار سرت را بشورم  لیفت برنم مامان هم خیلی باهاش راه میاد این  می شه که موقعی می خوام بیارمش بیرون لباش تنش می زنه زیر گریه که من نمیام.

خلاصه کنم رفتار آوینا من می بره به سالها پیش به خونه عزیزم و اینکه چقدر عاشق این بودم که برم خونش و چقدر  وقتی می خواستیم برگردیم گریه می کردم و از مامانم می خواستم بذاره پیشش بمونم.

اگه شما مادربزرگ و پدر بزرگ دارین حتما زیاد برین دیدنشون وقتی می رسه که حسرت این روزها را می خورین، خیلی زود دیر می شه. من هنوز بعد دوسال از فوت مادربزرگم گاهی با خودم می گم به مامان بگم بریم خونه عزیز بعد یادم میاد دیگه عزیزی نیست که بریم خونش و اونم با  اون لبخندش ازم  استقبال کنه و بگه چه عجب از این طرفا.غمگین



[موضوع : ]
[ يکشنبه 22 تير 1393 ] [ 11:55 ] [ مامان آوینا ]

آوینا به معنای حقیقی عاشقه مامانمه البته  به نظر من طبیعی هست چون مامانم واقعا برای آوینا زحمت کشیده و خیلی دوستش داره و هواش را داره.

وقتی آوینا را باردار بودم کم و بیش ، بیشتر  خانه مامانم بودم وقتی هم که دکتر گفت سر کار نرو و استراحت کن ، مامانم گفت بیا اینجا من خیالم راحتتره و من از اول مهر تا  تولد آوینا آنجا بودم بعد از تولد آوینا هم که بازم رفتم خانه مامانم ، مامانم و بابا می گفتن اینجا باش تا آوینا کمی جون بگیره بعد برو و این بعد برو شد دو روز مانده به عید سال 90 هیچ وقت روزی که می خواستم برم خو نمون یادم نمی ره من گریه می کردم مامانم هم گریه اش گرفته بود شاید با خودتون بگید چقدر لوسه ولی باور کنین دست خودم نبود. جالب اینجاست که وقتی بعد از این همه مدت که برگشتیم مادر همسرم گفت: حالا می موندین کمک  مامانت می کردی . من داشتم آتیش می گرفتم، گفتم ما جز زحمت کار دیگه ای نداریم برای مامانم. خدا شاهده چه دوران بارداریم چه بعدش یک کاسه آب دستم نداند آن وقت انگار یه چیزی هم طلب دارن. وقتی هم که مرخصی زایمانم تمام شد مونده بودم که چی کار کنم ؟ نرم سر کار یا آوینا را بزارم مهد که باز هم مامانم گفت : من نگهش میدارم و چون فاصله خونمون تا خانه مامانم زیاد بود و محل کار من میشه گفت دور بود به خانه مامانم اما  به محل کار سروش نزدیک بود این شد که ما رفتیم خونه مامانم بعضی وقتها آخر هفته یعنی چهارشنبه عصر می رفتم خونه یک سری می زدیم ، خونه را تمیز می کردیم باز جمعه عصر برمی گشتیم گاهی اوقات هم آخر هقته هم نمی رفتیم یکسال برنامه من همین بود .واقعاً نمی دونم چه جوری جبران کنم ؟  بعد از یکسال که اوضاع محل کارم بهم ریخت  مدیری آمد که به معنای واقعی کلمه هیچی بارش نبود و همش دنبال یک فرصت بود که یک جوری نیروهای قدیمی را  برداره ونیروهای خودش را جایگزین کنه یه جلسه تشکیل داد که من می خوام سنواتتون را با شما تسویه کنم . نمی خواهم دینی از شما به گردن .... باشه( توضیح اینکه اداره ما دولتی نبو د و نیمه خصوصی بود و به دو صورت نیرو جذب می کرد 1- نیروی ثابت و نیرو قرار دادی. نیرو ثابت سنواتش را بجای اینکه آخر سال باهاش تسویه کنن تا زمان بازنشستگی یا زمانی که خود فرد دیگه تمایل به همکاری نداشت سنواتش را طبق آخرین حقوق دریافتی محاسبه می شد ولی نیروهای قراردادی در پایان قرارداد یک سالشون سنواتشون دریافت می کردند. حالا  ایشون می گفتن شما دو راه دارین یا باید بیان تسویه کنین یا اینکه برین تازه لطف کرده بودن به کسانی که می خواستند برند سالی دو ماه و نیم حساب می کردن با بیمه بیکاری یا سه ماه بدون بیمه . علاوه براین پدر شوهرم به اصرار خانومش تصمیم گرفته بود که  خونه اش را خراب کنه و بسازه و ما باید از آنجا بلند می شدیم  با پولی که ما داشتیم نمی تونستیم خونه بخریم باید جایی را اجاره می کردیم تا اینکه یکی از همکارای سروش بهش پیشتهاد داد که با این پولت می تونی توی یکی از شهرهای نزدیک تهران خونه بخری اولش من مخالفت کردم گفتم محاله من بیام آنجا ، اما مامانم  بهم می گفت بهتره که بری مستاجری اینجوری زودتر می تونین خونه دلخواهتون را بخرین منم دیدم در حال حاضره این کار بهترین گزینه هست. ما موفق شدیم خونه بخریم ولی قیمتها بالا رفته بود و از طرفی با اینکه از خونه جدید تا خونه مامانم 30 تا 40 دقیقه بیشتر طول نمی کشید ولی باز به محل کارم دور بود درضمن مساله مهمتر نگهداری آوینا بود  چون دیگه نمی خواستم به ما مانم زحمت بدم واگه می خواستم بزارم مهد باید جایی می ذاشتم که یا به محل کار من یا سروش نزدیک باشه  و از همه مهم تر روانشناسها می گن بهتر بچه ها قبل  از سه سالگی به مهد کودک نرن و اگر مادر مجبوره بره سرکار بهتر مادربزرگ یا یکی از نزدیکان از بچه نگهداری کنه خوب من اگه من می خواستم بازم آوینارا پیش مامانم بزارم یا باید مثل سال قبل آنجا می موندیم یا اینکه کل روز را در رفت و آمد بودیم از طرفی پولی که اداره به عنوان سنواتت می داد برای خرید خونه لازم بوداین شد که من تصمیم گرفتم عطای کار کردن را به لقایش ببخشم. همیشه صبحهای زود که می رفتم سرکار دلم برای بچه های کوچک می سوخت که یا توی بغل مامانشون خواب هستند یا هنوز خواب آلود هستند و بهانه میگیرن توی سرما و گرما روی کول مادره باید برن مهد از همه بدتر مادره همه باید وسایل خودش را به دوش بکشه همه بچه و وسایلشو و هم دل شور بزنه خدا کنه وقتی می رسه مهد بچه بدون دردسر بره تو و بهانه نگیره.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 15:59 ] [ مامان آوینا ]



[موضوع : ]
[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 9:06 ] [ مامان آوینا ]

همه با شبکه پویا آشنا هستین و میدونید که اکثر کارتونهایی که پخش می کنه تکراریه ،بیشرش ماله دهه شصته البته برای ما تکراریه نه بچه ها، به نظر من این کارتونها خیلی از لحاظ محتوایی بهتر از کارتونهایی الانه که موضوع بیشترشون چنگ و خونریزیه.

البته کارشناسان حوزه کودک معتقدند که بیشتر از 20 دقیقه بچه ها نباید تلویزیون نگاه کنند. چون اثرات مخربی دارد . اما تشکر ویژه من از شبکه پویا صرفا به خاطر برنامه لالایی هست که هر شب از ساعت 10:30 تا 11 شب پخش می کنه (یادتونه بچه که بودیم ساعت 9 که می شد باید می خوابیدم و  سالهای بعد رادیو یه برنامه داشت که ساعت 9 قصه می گفت تا بچه ها بخوابن ترانه اش هم این بود گنجشگ لالا ، مهتاب لالا .... فکر کنم هنوز هم این برنامه پخش می شه ) و آینا عاشق این برنامه است ، بعضی شبها که هر کاریش می کنم لب به غذاش نمی زنه موقع لالایی که می شه شامش را میارم و اونم لطف می کنه و چند قاشق می خوره البته نگران هضم غذاش نیستم چون  متاسفانه آوینا زودتر از ساعت 12 نمی خوابه! البته اگه زود بخوابه ساعت 12 می خوابه. توی این نیم ساعتی که لالایی پخش می شه می تونم یه نفسی بکشم و آهنربایی که از صبح بهم وصل بوده به مدت نیم ساعت ازم جدا  می شه بالشت می ذاره زیر سرش و لالایی می بینه  و دقیقاً هم می دونه کی تموم می شه میگه شب بخیر بچه ها!

این چند روزی که خانه مامانم هستیم عصر که می شه مامانم می خواد یه کم استراحت کنه ولی مگه آوینا می ذاره اینقدر از روش می پره اینور و اونور، می پره بالا و پایین روی تخت خلاص حسابی آتیش می سوزنه و حسابی کلافه اش می کنه البته بنده خدا هیج بهش نمی گه ولی مدام نگران نکنه آوینا با سر پرتشه پایین خلاصه بساطی من دارم با آوینا دو روزه بهش گفتم بیا برات لالایی بخونم از توی موبایل با خوشحالی اتاق مامانی را ترک کرد و آمد دنبالم من هم از سایت شبکه پویا شروع کردم به خوندن لالایی اولش از روی بالشت باند می شد می گفت ببینم بعد که دید فقط نوشته هست و تصویر نداره سرش را گذاشت روی بالاشت و بعد با خوندن لالایی خوابید خدا را شکر.

پویا متشکریم !قلبقلب

ولی از حق نگذریم لالایی هاش قشنگه و آهنگش طوریه که باعث آرامش بچه  ها می شه.

اینم متن یکی از این لالایی ها :

لالایی - خواب‌های پارچه ای

دختر خوبم ناز و عزیزم

پسر ریز وتر و تمیزم

           

آفتاب سر اومد مهتاب می تابه

بچه کوچیک آروم می خوابه           

 

 لالالالایی

 لالالالایی

           

بادوم خونه پسته خندون

صورت ماهت گل تو گلدون

           

چقدر شیرینی قند تو قندون 

برات می خونم از دل و  از جون       

 

 لالالالایی

 لالالالایی

             

چیک و چیک وچیک

صدای بارون داره مباره از تو آسمون 

             

شبنم می زنه رو گل و ریحون

خدای خوبم ممنونم ممنوم

 

تیک و تیک ساعت بی تابه

خاله قورباغه تو مردابه       

 

واسه بچه هاش قصه می خونه  

خوابشون میاد  این و می دونه

 

 لالالالایی

 لالالالایی

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 12 مرداد 1392 ] [ 2:29 ] [ مامان آوینا ]

تا حالا کلیپ ای سرزمین من را که شبکه تماشا پخش می کنه را دیدین ؟ آوینا عاشقشه تا شروع   می شه میدوه میره جلوی تی وی و شروع می کنه به خوندن و سرشار می شه از انرژی  دستاش را توی هوا تکان می ده و من شادی در عمق وجودش می بینم و لذت می برم گاهی اوقات هم می بینم داره شعر را با خودش زمزمه می کنه البته فعلا تا اینجاش را از حفظه

ای سرزمین من تو سرزمین من

گل حیات من شکفته شد در این چمن

و آخرش هم می گه ای ایران که البته توی متن شعر نیست. امیدوارم فرزندان ایران زمین همیشه شاد و سلامت باشن و به ایرانی بودنشون افتخار کنن

متن شعر را براتون می ذارم:

ای سرزمین من تو سرزمین من

گل حیات من شکفته شد در این چمن

ای سرزمین من تو سرزمین من

زمین و آسمان تو روان و جان من

ستاره های آسمان تو چراغ راه من

تو شمع روشنی به تیرگی توئی تو ماه من

تو باغ خرمی جوانه ی بهاریت منم

که برگ و بار من همیشه افتخارمیهنم

ای سرزمین من تو سرزمین من

گل حیات من شکفته شد در این چمن

ای سرزمین من تو سرزمین من

زمین و آسمان تو روان و جان من

وطن بهشت کوچکم تویی و من فرشته ای

که سرنوشت روشنم به خاک خود نوشته ای

به کوه و دشت ها و دره ها و سبزه ها بخوان

سرود عشق را وطن همیشه جاودان بمان

اینم لینک دانلودش http://20ist.com/archives/17929

پی نوشت: سرزمین من موسیقی ارف کودکان هنر آموز آقای ناصر نظر که از شبکه تماشا پخش می شه

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 28 تير 1392 ] [ 15:22 ] [ مامان آوینا ]

سلام دوستان عزیزم بعد از مدتها آمدم گردو غبار اینجا را بتکونم

جواب آزمایش آوینا را گرفتیم  وقتی آزمایش را گرفتم با مطب دکتر تماس گرفتم که ببرم نشانش بدم که منشی گفت: تیر ماه زنگ برنین وقت بگیرین من گفتم یعنی بعد از انت خابات گفت : بله.

سروش گفت می برم به دکتر اداره نشون میدم که خدا را شکر آوینا هیچ مشکلی نداشت.

خدایا شکرتقلب

امیدوارم همه بچه ها همیشه شاد و سلامت باشن

 



[موضوع : ]
[ جمعه 28 تير 1392 ] [ 15:06 ] [ مامان آوینا ]

 

دو هفته قبل از عید زنگ زدم تا برای آوینا وقت بگیرم برای چکاب خدا را شکر مشکلی نداشت اما چون غذا نمی خورد مامانم اصرار می کرد
حتما بچه را ببر دکترخودش! ( آوینا را من پیش دو تا دکتر می برم چون دکتری که از نوزادیش آوینا را می بردم پیشش خیلی وقت بد می ده و فقط سه روز در هفته ویزیت می کنه و خیلی وقتها در دسترس نیست اما دکتر حاذقی هست بنابراین زمانهایی که نمی تونم ازش وقت بگیرم که البته بیشتر مواقع در آن زمان آوینا سرما خورده می برمش پیش دکتری که نزدیک خانه مامانم هست خدایش دکتر خوبیه و تشخیصش هم خوبه و در ضمن خیلی خوش برخورده و در مواقعی که از استرس و اضطراب درای خفه می شی خیلی بهت آرامش میده و کمکت می کنه ( یکدفعه یک مورد بدش برای آوینا پیش آمد همین قدر می تونم بگم که خدا بهمون رحم کرد)) جناب منشی فرمودند که اصلا تا آخر سال وقت ندارند، گفتم:خوب برای سال بعد یک وقت بدید که برای 17 فروردین وقت دادند. سیستم دکتر اینجوریهست که شما با اینکه وقت گرفتی اما باید روزی که وقت داری از ساعت 2 تا 4 تماس بگیری و تا اطمینان پیدا کنی آقای دکتر تشریف میارن مطب یا نه تازه اگر دکتر بیاد منشی میگه چه ساعتی باید مطب باشی. 17 تماس گرفتم ومنشی گفت 4:45: اینجا باش. قرار بود بعد از دکتر بریم خانه خودمون بعد از یک هفته سریع وسایله هامون آماده کردم که تا سروش آمد سریع بریم. رسیدم دکتر ساعت بود و باران شدیدی هم می آمد به جز ما دو نفر دیگه هم داخل مطب بودند ولی دکترهنوز نیامده بود. خدا را شکر ایندفعه نفر اول ما را فرستاد تو وزیاد معطل نشدیم.
دکتر اول یک مقدار خوش و بش کرد با آوینا و یک شکلات داد به آوینا بعد دقیق آوینا را معاینه کرد و دختر گلم این دفعه اصلا گریه نکرد آخه وقتی معاینه می کنه شکم آوینا را حسابی فشار و این باعث می شد آوینا حسابی بزنه زیر گریه. دکتر گفت وزنش نسبت به قدش کمه وزنش 13200 بود و قدش 93 سروش گفت : غذا نمی خوره دکتر گفت : حتما خوابش هم کمه که تایید کردیم و براش شربت Becoactin  تجویز کرد. از دکتر پرسیدم تا چند وقتگی بایدهمه دندانهاش در بیاد ؟  تا  دو و نیم سالگی کم کم باید تکمیل بشه پرسید چند تا دندان داره؟ گفتم : 16 یا 17 تا داره دوتا از دندانهای کرسییش داره در میاد ،البته آوینا دیر دندان درآورد.دکتر هم یک عدد آمپول دث و شربت کلسیم تجویز کرد. ازدکتر پرسیدم اشکالی نداره آوینا بعضی اوقات دو روز در میان می ره دستشویی؟گفت: حتماشما هم خودت این مشکل را داری گفتم پدرش اینطوریه . یک شربت تجویز کرد برای مواقعیکه دچار این مشکل می شه. در ضمن پرسید آزمایش تیرویید داده یا نه گفتم بدو تولد که آزمایش غربالگری داد منفی بود یکبار دکتر باز براش آزمایش داد که جوابش منفی بود،گفت: پس من براش آزمایش ندادم باید ببریش آزمایشگاه بیمارستان پارس. گفتم گاهی اوقات اینجوری می شه. گفت اگه مشکل تیرویید داشته باشه این مشکلات دیگه براش پیش
میاد. بزاراطمینان پیدا کنیم که مشکلی نیست.

دعا کنین مشکلی نباشه.

دکتر گفته بود سه روز شربتش را بخوره روز چهارم تزریقش را انجام بدیم که من هم یه جوری تنظیم کردم که کلینیک نزدیک خانه مامانم برمش برای تزریق.

وقتی بردیمش برای تزریق دکترپیری که رییس آنکلیینک هست پرسید برای چی آمپول دث می خوای بزنی گفتم دکترش تجویز کرده بخاطر
دندانهاش گفت نه لازم نیست بعد هم شروع کرد به سوال پرسیدن :

دکتر: دوسال و نیمشه؟

من : بله

دکتر: وزنش 13500 هست

من: 13200

دکتر: سزارینیه

من : بله

دکتر : معلومه از دماغش پیدا است

من:تعجب تعجب (من که نفهمیدم منطورش چی بود)

دکتر : وزنش موقع تولد 2500 بود

من: 3015

و ...

خدا پدر خانومه را بیامورزه که صدام کرد آوینا را ببرم برای تزریق ولی آقای دکتر ول کن نبود و سوالهاش  را از سروش می پرسید آخر سر هم دست کرد توی جیبشکارت ویزتش را داد ( دکتر اطفال بود) سروش هم بهش گفته بود بهتون نمیاد دکتر باشیناز خود راضیآقای دکتر هم بهش برخورده بود گفته بود بچه هایی که من دکترشون بودم الان خلبان  و دکتر و ... هستن.

آوینا هم روی تخت دراز کشید بدون درد سر ولی وقتی سوزن وارد بدنش شد باسنش را سفت کرد ولی پاش را گرفتیم و بالاخره تزریقش انجام شد.

داشتیم میامدیم خانه که دم مسجد دایی حسن را دیدیم که  پرید بغل دایی و از آنجاییکه آن  شب ، شب وفات حضرت فاطمه بود با دایی حسن و باباش رفتند مسجد .

دوستان عزیزم دعا کنین جواب آزمایش آوینا منفی باشه . بخاطر اینکه دفترچه بیمه آوینا تمدیدش تمام شد بود تازه شنبه می خوام بریم آزمایشگاه.

لطفاً انرژی مثبت ارسال کنید .قلب



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 11:31 ] [ مامان آوینا ]

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.

بگو چگونه تو را
در قاب دفترم توصیف کنم؟

صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط
خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌
به کلمه ی
زندگی
را به من دیکته

می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.

و من باز فراموش می‌کردم
محبت
تشدید دارد.

در تمام مراحل
زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با
مهربانی دستم را گرفتی.

آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،

امید را هرگز از یاد نبرم.

یادم نمی‌رود چه
شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی

و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های عشق
را در دهانم می‌گذاشتی


و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر
دستان چروکیده ات می‌زنم،

یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم

و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان
مادر
من است که تمام

زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛

من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:

مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و  کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری،
دوستت دارم.

 niniweblog.com

این روز بزرگ رابه مادر مهربانم تبریک می گم. امیدوارم همیشه سلامت باشه و سایه اش روی سرم.

مادر مهربونم
هیچ وقت محبتهای که در حق من و آوینا کردی از یادم نمی ره . چه شبهایی که همراهمن  بالای سر آوینا بیدار بودی برای بهبودش دست به دامان خدا شده بودی . ببخش اگر بعضی مواقع ناخواسته باعث دلخوریت شدم.

 

niniweblog.com

امروز جای خالی عزیز مهربانم بیشتر از روزهای دیگه آزارم می ده . جاش خیلی خالیه. پارسال روز مادر وقتی از سرکار آمدم سریع آماده شدم تا با مامانم بریم دیدنش اما امسال باید بریم سر مزارش. قدر مادربزرگ هاتون را بدونید خیلی زود دیر می شه.

روحت قرین رحمت مهربونم.





[موضوع : ]
[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 11:30 ] [ مامان آوینا ]

ساعت 12:15 پشتم را کردم طرف آوینا تا اگه خدا بخواد، بخوابه. آوینا خودش را انداخته روی من و در گوشم می گه: دوستت دارم. niniweblog.comمیگم :منم دوستت دارم عزیزم و غرق لذتی بی پایان می شم. دوستت دارم توی بغلم بچلونمش اما
می ترسم سر وصداش در بیاد و بقیه از خواب بپرن.

عزیزم چقدر بزرگ شدی انگار دیروز بود که اینقدی بودی.


چقدر دلم تنگ شده برای بوی خوش نوزادیت .



[موضوع : ]
[ شنبه 31 فروردين 1392 ] [ 14:16 ] [ مامان آوینا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آوینا فرشته ناز ما در 22 آذر ماه 1389 در ساعت 12:05 پا به عرصه وجود گذاشت و به زندگی ما رنگ و بوی تازه ای بخشید
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 112
بازدید دیروز : 37
بازدید هفته گذشته : 149
کل بازدید : 82875
امکانات وب